متروکه

از دیروز صدبار قربان صدقه ی عکست رفتم

مهربانم 

چگونه تاب بیاورم درد نبودنت را

می دانم

می دانی از حالت چهره ام عجیب خجل وشرمگینم اماچه به روزم آورد عکس بی موی تو

شوکه ام

می ترسم

حال از نبودنت میترسم

میشود برگردی

من می ترسم از مرگ خاموش عشق دراین اتاق متروک می ترسم

برگرد شایدطعم جادویی لب هایت شفای این دخترک تنها باشد.

واژه

دلم نوشتن می خواهد امادرمیان کلمات دیگرجایی پیدا نمی کنم امروز ایمیل هایم راچک کردم وعکس یاربی وفایم را دیدم خشکم زد موها وابروهایش را از ته تراشیده بودبخاطر من

سراسیمه ازش پرسیدم این عکس چیه؟

گفت:فکر کن منم شیمی درمانی کردم

تعجب کردم اونکه عاشق ریش های پرپشت وسیاهش بود

او که عاشق این بود از زیبایی چشم و ابروهایش دیگران تعریف کنندخنده ی تلخی گوشه ی لب هایم نشست اوهنوزهم مرادوست دارد بی آنکه دیگرنه مودارم نه ابرو ونه مژه نه هیچ

خانه ام را مزین کن

مهمان ناخوانده ی قلبم همیشه تو را مهربانم خوانده ام اما بیشتر ازمهربانم هستی می خواهم تو را باقی عمرم صدا کنم که دم و بازدم هایم نشئت گرفته از لب های توست.

 

از روزهای بودنت خیلی گذشته است.

خییییییلی

یادش بخیرآن هنگام که درگوشم میگفتی ماه پیشونی عاشق موهاتم

اخم میکردم میگفتم خرمن گیسوانم منظورته

یادش بخیر 

چه روزهایی داشتیم چقدر همدیگرو دوست داشتیم چقدر ؟من تو رو خیلی اما تو منو خیلی کم شاید فقط موهامو دوس داشتی که بعد ازشیمی درمانی دیگه حاضر به دیدنم نشدی.